گاو ما شیر نمیده، اما ماشالله به شپش

اونایی که به داستان موسی و شبان اعتقاد دارن بخونند

در زمان های قدیم روستایی بود که صاحب گاوی بود و علاقه زیادی به گاو خود داشت به نحوی که هر روزه گاو خود را برای چرا به دشت میبرد . از قضا شیری در آن نواحی بود که بدان گاو چشم دوخته بود و بدنبال فرصتی بود که آن گاو را شکار کند روزی روستایی گاو را پس از چریدن به خانه برد و شیر نیز بدور از چشم مرد وارد طویله گشت پس از گذشت ساعتی شیر گاو را شکار کرد و در جای گاو نشست نیمه شب روستایی طبق عادت معمول رفت تا به گاو خود سر بزند . روستایی وارد طویله شد و بدون اینکه چراغی با خود داشته باشد اوضاع را بررسی میکرد تا از سلامت گاو و همچنین خوردن علوفه اطمینان حاصل کند همینطور که دست بر شیر میکشید و او را نوازش میکرد وگمان بدان داشت که وی همان گاو است و شیر با خود می گفت که اگر روستایی از وجود من آگاه بود هرگز به خود اجازه نمیداد که چنین گستاخ مرا نوازش کند . . در آخر مولانا درس زیبایی از این واقعه میگیرد که جای تامل دارد.........

خداشناسی ماهم همین جور است اگر بدانی خدا چه هست همید به غایت میترسی هم .......

ردی به داستان موسی و شبان

/ 0 نظر / 35 بازدید